تبلیغات
رشکوئیه و داشتن لحظاتی شاد در کنار همدیگر - یک نیمه شب سرد زمستانی
رشکوئیه و داشتن لحظاتی شاد در کنار همدیگر
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

 

   آنچه در زیر می آید  داستانیست بر گرفته از اعترافات اعضای باند مخوف سرقت سوالات  دبیرستان جهاد   رشکوییه در سال 1377 .باندی که عملیات های محیرالعقولانه  آنها  مدیران مدرسه و حتی مسئولین منطقه ای آموزش و پرورش را انگشت به دهان و متحیر گذاشت.

                                          داستان کاملا واقعیست .

       

هوا سرد سرد بود . این را می شد از بخار بازدم دهانش فهمید. دستانش از شدت سرما سست و بی حس شده بودند . تماس و به هم کشیدن دستانش هم از سردی دستانش نمی کاهید.. بدنش به لرزه افتاده بود.

آسمان صاف بود و ستارگان بیشمار در پهنه بیکران آسمان خودنمایی می کردند. سکوت مبهمی کوچه را در بر گرفته بود. از صدای جیرجیرکان و جغدها خبری نبود. همه در خواب زمستانی بودند.

نگاهی به ساعت انداخت وسری تکان داد. دوستانش دیر کرده بودند. کاش نمی آمدند. هنوز خودش دو دل بود. فکرش را هم نمی کرد روزی افکار خطرناک ذهنش به واقعیت بپیوندند . به مرحله عمل برسند. اگر کار گره می خورد. اگر موفق نمی شدند. اگر در لابه لای کار سر و کله کسی پیدا می شد. اگر محمد ابوالحسن بی خوابی به سرش میزدو شبانه سری به دبیرستان می زد چه طور .آخر او سابقه این کارها رو داشت.  

ادامه مطلب....

 

 

 

اگر در میانه عملیات به دام می افتادند. رسوای خاص و عام می شدند . آبرویشان در ده می ریخت . و نهایتا از دبیرستان اخراج می شدند . ذهنش به شدت درگیر بود. انگیزه هایش کم کم داشت رنگ می باخت . می خواست تصمیم گرفته و برگردد. بی خیال کار شود . نهایتا اعتبارش را بین دوستانش از دست می داد. به او لقب ترسو و بزدل می دادند. دیگر از مدرسه اخراج نمی شد. رسوای همگان نمی شد.

امسال هم مثل سال های قبل واحد ها را می افتاد. به خودش لعنت فرستاد . از این که رشته تجربی را انتخاب کرده بود. فیزیک و ریاضی و شیمی و زیست شناسی حالش را به هم می زد . علاقه ای به این درس ها نداشت با این وجود خودش هم نمی دانست به چه دلیل این رشته را انتخاب کرده است.

هوا کمی سرد تر شده بود . هنوز از دوستانش خبری نبود. ذهنش هنوز درگیر ماندن و رفتن بود. گاهی وقت ها افکار امیدوارانه غالب ذهنش می شد. کارنامه مملو از نمرات درخشان و چهره حیرت زده همکلاسیها و معلمانش را تجسم می کرد. با این افکار گرمای غریبی وجودش را در بر می گرفت. انگیزه ها مضاعف می شد. اما دیری نمی پایید اندیشه های منفی هجوم می آوردند. خودش را مجسم می کرد در دفتر مدرسه شاید هم پاسگاه گاریز . جرم دستبرد به دبیرستان جهاد رشکوییه . نگاه طعنه آمیز همگان بدرقه اش می شد.  . تازه در روستای رشکوییه که یک خبر به سرعت نور منتشر شده و نقل مجالس می شد.

تردید سر تا پای وجودش را احاطه کرده بود. دندان هایش از شدت سرما به هم می خورد. انرژِیش داشت تحلیل می رفت . کاپشن کهنه هم نمی توانست مانع از رسیدن سرما به بدنش شود.

پس کجا مانده اند. چرا دیر کرده اند. به خودش قول داد اگر تا چند دقیقه دیگر آنها نیامدند برود. در همین فکر بود که از دور صدای پچ پچی بلند شد. بالاخره تشریفشان را آوردند .

دو اندام شبح گونه نمایان شدند.  با دیدن آنها قدری از ترس هایش ریخت . دوستان آرام آرام نزدیک شدند . نگاهی به دستان آنها انداخت . حلقه ای طناب چاه و یک چراغ دستی تنها وسایلی بود که حمل می کردند.

کلاه هایی که به سر گذاشته بودند آنها را به سارقان فیلم های هالیوودی شبیه کرده بود.

سه نفر شروع به پچ پچ کردند. اگر رهگذری آن شب گذارش به کوچه خانه غلامحسین شوفر (ضلع جنوبی دبیرستان جهاد )می افتاد پیش خودش چه  فکری می کرد . حتما از دیدن این سه نوجوان دانش آموز آن هم در این ساعت از شب تعجب می کرد  . اما آن شب انگار همه چیز بر وفق مراد بود.کسی هم قرار نبود از این کوچه عبور کند. 

کار طبق برنامه پیش می رفت. قرار بود از طریق دیوار کوتاه ضلع جنوبی دبیرستان وارد مدرسه شده . ازطریق طناب و چراغ دستی وارد چاه قدیمی جلوی سال ورزشی شوند و برگه های باطله را که اغلب باقیمانده یا اسقاطی چاپ سوالات امتحانی پایان ترم بود را  بیرون آورده و...

قصه این طرح و عملیات به سال ها قبل بر می گشت. روزگاری دانش آموزان چهارم دبیرستان نظام قدیم دست به این کار زده بودند. تعریفش را از هم محله ای هایشان شنیده بودند . این که می شود همچین کاری کرد. به جای اینکه پدر خودت را در بیاوری و درس بخوانی به راحتی و به سرعت یک آب خوردن سوالات امتحانات را دو در کرده و دیگر هیچ گونه دغدغه درس خواندن و نمره نخواهی داشت.

به آسانی از بالای دیوار به داخل دبیرستان پریدند. سکوت خاصی حکم فرما شده بود. به آرامی به راه افتادند . مقصد ، چاه کنار سالن ورزشی . اما انگار نه .

دو نفر راهشان را به سمت پنجره نمازخانه دبیرستان که جنب آزمایشگاه قرار داشت کج کردند.

تعجب کرد . دو نفر در تاریکی نگاهی به او انداخته و با اشاره انگشت او را به سکوت وا داشتند. یکی از آنها اره آهن بر را از زیر پیراهنش بیرون آورد و در هیاهوی سکوت و تاریکی به بریدن میله های پنجره نمازخانه مشغول شد.

صدای بریدن میله تمام وجودش را به لرزه انداخته بود. ترسش دو چندان شده بود . با خود می گفت قرار ما که این نبود. نقشه ما که این نبود. قرار بود فقط چاه . فقط چاه و فقط چاه باشد.

دزدی نه . این کار خیلی خطرناک است . نگاهی به دوستش انداخت . چشمان طرف مقابل در تاریکی می درخشید . نگاه شیطانی

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 26 فروردین 1392
شنبه 14 مرداد 1396 08:57 ب.ظ
Actually no matter if someone doesn't be aware of then its up to other users that they will help, so here it occurs.
جمعه 13 مرداد 1396 07:25 ب.ظ
Howdy! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that
would be ok. I'm undoubtedly enjoying your blog and
look forward to new updates.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی